مردي نزد موسي شد
گفت كودكي دارم سخت مريض كه اطبا از او نا اميد شده اند و ديري نيست كه از دستم برود. به خدايت بگو كودكم را شفا دهد كه همه عشق و اميد من و همسرم همين يك كودك است. اگر خدايت شفايش نداد آبروي خدايت را خواهم برد!
موسي به كوه طور شد و موضوع را به خدا گفت: خدا خنديد و گفت به مرد بگو كودكش را شفا خواهم داد.
فردا موسي از كوه پايين شد و به منزل مرد رفت. ديد مرد و همسرش خوشحال با كودكي سه ساله مشغول بازي هستند.
مرد تا موسي را بديد دعوتش كرد به خانه و تكريم بسيار نمودش.
موسي گفت: خدا پسرت را شفا داد. حال بگو چطور ميخواستي آبروي خدايي به اين بزرگي را ببري؟
مرد پاسخ داد: اگر كودكم مي مرد هر دو دست خودم را قطع مي كردم و به همه ميگفتم:
دستهايم را پيش كريم درزا كردم و پاسخي نگرفتم...
موسي از اين همه ايمان مرد در شگفت ماند