صبح به زور مامان بیدار شدم.اگه به خودم بود که حالا حالا ها می خواستم بخوابم ولی رو حرف مامان که نمیشه حرف زد.دست و صورتم رو شستم موهامو شونه کردم لباس مدرسمو پوشیدم سر میز صبحانه حاضر شدم.مثل اینکه همه زودتر از من بیدار شده بودن.حتی کیمیا!کیمیا با همون لهجه ی شیرینش  گفت:وای درسا چقدر دیر بیدار میشی!با تعجب گفتم :ببخشید ساعت هفت صبح دیره واسه بیدار شدن؟خندید و گفت: حتی من که الان مدرسه ندارم ساعت شیش صبح پاشدم ولی تو با اینکه مدرسه داری اینقدر دیر بیدار می شی؟عجیبه تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.عمو فرهاد دستش رو بسمتم دراز کرد و گفت:بیا عزیزم بیا بغل عمو.رفتم جلو عمو صورتم رو بوسید مامان لیوانی آب پرتغال برام اورد صندلی کناری عمو نشستم وشروع کردم صبحانه خوردن.ساعت هفت و ربع بود که بچه ها اومدن و در زدن.از همه خداحافظی کردم وهمراه یاسی اینا به مدرسه رفتیم اونروز تو مدرسه برای یاسی اینا قضیه ی اومدن عموم اینا بعد از چندین سال رو با آب وتاب تعریف کردم اونا هم مشتاقانه گوش می کردن.زنگ خونه که خورد مثل همیشه با بچه ها رفتیم جلوی آیینه ی واقع در سالن مدرسه داشتیم موهامونو درست می کردیم که ندا یکی از بچه های کلاسمون بدو بدو به سمتم اومد و من و صدا زد:درسا،درسا.به سوی ندا برگشتم و گفتم:بله؟ندا در حالیکه از شدت دویدن نفس نفس می زد گفت:یکی جلوی در مدرسه منتظرته.با تعجب به سحر نگاه کردم در  نگاه هردومون یک علامت سوال دیده می شد گفتم:کی؟ندا گفت:نمی دونم یه پسره است خیلی هم خوشگل وخوشتیپه فکر کنم دوست پسرته !یاسی گفت:به به درسا خانم مبارک باشه نگفته بودی؟گفتم:بروبابا .بعد رو به ندا ادامه دادم :من که دوست پسر ندارم.ندا گفت:خب حالا نمی خوای به افتخارش بهمون شیرنی بدی دیگه خالی نبند هر کی هست برو هر چه سریعتر پیشش تا بچه های مدرسه نخوردنش!خواستم حرکت کنم که ندا دستم و گرفت و با خنده گفت:اگه خدایی دوست پسرت نیست یه حالی هم به ما بده.دستمو کشیدم این چی می گفت این وسط .یاسی و ساینا و سحر هم همراهم تند می اومدن وسط حیاط که رسیدیم دوباره صدای ندا که از پشت سرم داد می زد به گوشم رسید:درسا.وایسادم سر جام برگشتم و بلند گفتم:چیه؟اونم در میان ازدحام جمعیتی که از در سالن بیرون میومدن فریاد زد:التماس دعا داریم!خنده م گرفت.چه دل خجسته ای داشت این ندا.یاسی با لحن کنایه آمیزی به سحر گفت:چند وقتی شک کرده بودم که این درسا چرا شبا شام نمیاد با ما یا اینکه با ماها نمیاد بیرونا نگو خانم دوست جدید پیدا کرده.گفتم:گمشو.من دوست پسرم کجا بود .احتمالا یکی از پسرای ساختمونه.دیگه حرفی نزدن.وقتی از در مدرسه بیرون اومدیم.هیچ پسری که من بشناسمش ندیدم .ساینا گفت:بچه ها بیاین بریم ببینیم اونجا چه خبره که اینقدر شلوغه.وباهم به سمت دخترا رفتیم که دور چیزی جمع شده بودن با زور خودمو رسوندم وسط که از تعجب خشکم زد!کیارش بود.پلوور کرم رنگی پوشیده بود با شلواری کتان به همان رنگ البته یه مقدار روشن تر.موهاشو فشن کرده بود و عینک مارکدار قهوه ای رنگی هم به چشماش زده بود.دخترای بی جنبه ی مدرسمون هم دورش جمع شده بودن اونم اصلا انگار نه انگار که کسی اطرافشه با پاش سنگای روی زمین و آروم اینطرف و اونطرف می کرد.حواسش حتی به ما هم نبود صداش زدم :کیارش؟که سرشو بلند کرد و گفت:چه عجب بالاخره اومدی.بچه ها دیگه نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارن.به خیال خودشون کیارش رفیق من بود.کیارش به سمتم اومد و دستمو گرفت که گفتم:تو اینجا چیکار می کنی؟که گفت:دلم خواست بیام دنبالت برای همین از دنیا آدرس مدرستو پرسیدم و اومدم.دخترا هنوز دورمون جمع بودن.دستمو از تو دستش در اوردم و گفتم:بچه ها باهمدیگر آشنا بشین .بچه ها ایشون کیارش هستن همونی که بهتون گفتم .کیارش جان، ساینا جون همسایه روبروییمون.سحر جون یاسمن جون هم همسایه بالاییامونن.هر سه تاشونومثل دنیا دوسشون دارم.امروزم اینا بودن که اومدن دنبالم هرروز باهم میریم مدرسه و میایم.کیارش خیلی جدی با سه نفرشون دست داد و بعد گفت:اگه میشه امروز بدون درسا برین چون با درسا کار دارم.یاسی رو به من گفت:خیلی خب فقط درسا امشبو یادت نره ها حتما بیاین.گفتم:کجا؟یاسی گفت:مثل اینکه امشب پنجشنبه است ها بیاین حیاط دور هم باشیم دیگه.تازه یادم افتاد گفتم:باشه حتما میام.کیارش نذاشت با هاشون خداحافظی کنم دستمو گرفت و منو بطرف خودش کشوند که مجبور شدم برگردم.گفتم:مگه نمیریم خونه؟پس چرا اینطرفی میریم.کیارش خواست حرف بزنه که ندا از جلومون یهو در اومد روبه من گفت:درسا چقدر دنبالت کردم.گفتم:کاری داشتی؟ندا در حالیکه سعی می کرد فقط به من نگاه کند گفت:آره پاکنتو جا گذاشته بودی و پاکنم را به سمتم گرفت!بعد طوریکه مثلا می خواست نشون بده که تازه کیارشو می بینه با لبخند ی گفت:ای وای ببخشید سلام.درسا جان نمی خوای معرفی کنی؟گفتم:کیارش پسر عموم .ایشون هم نداهمکلاسیمه .اینبار کیارش حتی افتخار نداد با ندا دست بده.ندا گفت:از اینطرف میرید؟با هم ،هم مسیریم منم باهاتون میام.کیارش روشو به سمت ندا برگردوند و گفت:اگه میشه با ما نیا با درسا کار دارم نمی خوام کسی مزاحممون بشه!من اگر بجای ندا بودم الان ذوب شده بودم از خجالت ولی ندا گفت:باشه پس من میرم خداحافظ. خداحافظ درسا جان.باهاش خداحافظی کردم.وقتی ندا از ما دور شد با ابروهایی در هم رفته گفتم:کیارش این چه طرز برخورده آبرومو پیش دوستم بردی چرا اینطور باهاش حرف زدی؟کیارش خیلی خونسرد طوریکه انگار اصلا مهم نبود گفت:بعضی از آدما مثل کنه می مونن باید بالاخره یه جوری ازشون جدا شد.گفتم:درسته ولی اینجوری؟کیارش گفت:پس چه جوری؟گفتم:یه مقدار آروم تر ملایم تر.کیارش با همون خونسردی اش که اعصاب منو بیشتر بهم می ریخت گفت:با اینجور دخترا همین طور باید رفتار کرد.ملایمتر صحبت کنی پر رو میشن.رومو برگردوندم.البته راست می گفت.دخترای مدرسه ی ما حتی اگه یه پسر اتفاقی بهشون نگاه می کرد می گفتن پسره عاشقشون شده. ولی بازم دلیل نمیشه که کیارش اینقدر بد باهاشون حرف بزنه.تو همین فکرا بودم که کیارش با دستش صورتمو به طرف خودش برگردوند و گفت:ناراحت شدی؟گفتم:نه ولی ببین کیارش ...کیارش میان حرفم آمد و گفت:بابا درسا اون دختر اصلا ارزش نداره اینقدر بخاطرش بحث کنیم ها.ول کن.ببینم این رستورانه خوبه بریم؟گفتم:مگه نمی ریم خونه؟گفت:اول ناهار می خوریم بعد می ریم خونه.دیگه ادامه ندادم.وارد رستوران شیک و مجللی شدیم.کیارش یه گوشه دنج رستوران رو انتخاب کرد و نشست منم مقابلش نشستم.همینطور به من زل زده بود.اول سعی کردم حواسم رو به چیز دیگه ای نشون بدم.هی در و دیوار رو نگاه می کردم ولی وقتی دوباره نگاهم به کیارش افتاددیدم که همونطور به من زل می زنه سرخ شدم آخه خیلی مستقیم نگاه می کرد .سرمو انداختم پایین وقتی بعد از لحظاتی سرمو اوردم بالا دیدم نخیر هنوزم داره منو نگاه می کنه بااین تفاوت که اینبار لبخندی هم روی لبش نشسته بود.احساس ضعف می کردم نمی دونم چرا . صبحانه هم خورده بودم تو مدرسه کلی هله هوله خورده بودیم اما احساس ضعف می کردم.کیارش هم که انگار خیال نداشت به یه جای دیگه نگاه کنه کم کم داشتم از خجالت تبخیر می شدم که خدمتکار به دادم رسید اومد سر میز و منو ها رو داد دستمون.کیارش رو به من گفت:چی می خوری؟منم که حوصله ی انتخاب کردن رو نداشتم گفتم:هر چی تو می خوری.اونم کباب لقمه سفارش داد.با رفتن خدمتکار دوباره نگاه کیارش به من افتاد . برای اینکه از این نگاه ها فرار کنم بلند شدم و ایستادم که کیارش گفت:کجا؟گفتم:میرم دستامو بشورم .وبلافاصله از مقابلش دور شدم.توی دستشویی دستامو شستم و به چهره ی خودم در آیینه نگاه کردم.مقنعه م رو جلوتر آوردم احساس  ضعف شدید می کردم.یه لحظه از شدت ضعف دلم رو گرفتم.اما بیشتر شد.ناچارا باید بر می گشتم سر جام که لااقل با غذا خوردن خوب بشم.گارسون قبل از اومدن من غذا رو آورده بودکیارش منتظر من نشسته بود و هنوز غذاشو شروع نکرده بود.وقتی نشستم گفتم:چرا هنوز شروع نکردی ؟اونم همونطور خیره به لب های من گفت:منتظر تو بودم.منم دیگه حرفی نزدم و شروع کردم به خوردن تند و تند می خوردم تا از شدت ضعفم کاسته بشه ولی اینطور نشد.بر عکس من کیارش خیلی آروم غذا می خورد وهمش نگاهش به من بود و گهگاه به من که ازسرعت زیاد خوردنم غذا تو گلوم می پرید می خندید.وقتی غذای هر دومون تموم شد خواستم بلند شم که کیارش گفت:کجا؟گفتم:بریم دیگه؟کیارش گفت:بشین هنوز دسر نخوردیم.گفتم:باشه تو بخور ولی من نمی خورم.دوباره دلم درد گرفت وای خدایا چه م شده بود یهو؟کیارش گفت:درسا چرا دلتو گرفتی؟گفتم :چیزی نیست یه خرده درد می کنه.کیارش گفت:دل درد تو چیزی نیست.فکر کنم فشارت افتاده پایین بیا یه بستنی بخور بهتر می شی.بلافاصله گفتم:نه نه نه من بستنی نمی خورم.کیارش متعجب گفت:چرا ؟گفتم:من از شیرینی بیزارم.کیارش گفت:یعنی چی فشارت افتاده.گفتم:تو رو خدا خواهش می کنم کیارش من اصلا شیرینی دوست ندارم.کیارش هم اصرار نکرد .هردو بلند شدیم که بریم.از در رستوران که دوباره زدیم بیرون دستمو گرفت.در بین راه بازم نگاه های خیره ی کیارش رو من شروع شد منم که فقط دنبال راه فرار از این نگاه ها بودم فوری گفتم:خب بگو کیارش می شنوم.گفت:چی بگم؟گفتم:کارتو دیگه .گفت:کاری نداشتم باهات.گفتم :ولی تو به دوستام...میان حرفم پرید و گفت:دروغ گفتم .می خواستم باهم باشیم.دیگه ادامه ندادم بازم با یه حالت خاصی شروع کرد به من نگاه کردن.نمی تونستم سرم رو بالا بگیرم هی خجالت می کشیدم سرمو می انداختم پایین.برای دهمین بار وقتی سرمو گرفتم بالا و دیدم کیارش بازم با لبخندی بر لب به من نگاه می کنه خواستم سرمو بندازم پایین که کیارش به قهقهه خندید منم همینطور متعجب به او نگاه می کردم تا ببینم علت خنده اش چیست وقتی خنده هاشو بطور کامل کرد به من با همون صورت خندان گفت:درسا تو از من خجالت می کشی؟به دروغ گفتم:نه ،چطور؟ -آخه همش سرت پایینه.ایندفعه سرخ شدم و دوباره سرمو انداختم پایین که دوباره به قهقهه خندید.تا خونه دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد فقط گهگاهی کیارش بلند می زد زیر خنده ومنو خجالت زده تر می کرد.به خونه که رسیدیم وقتی کلید حیاط رو در در چرخوندم ووارد حیاط شدیم دیدم پسرا مثل همیشه تو حیاط دور هم نشستن و می گن و می خندن.هومن می گفت و بقیه می خندیدن خود هومن هم خنده ش گرفته بود.سامانو دیدم که داشت با گوشیش صحبت می کرد ولی اونم می خندید چه قدر هم قشنگ می خندید.با ورود ما همه ی نگاه ها به سمت ما برگشت.مخصوصا نگاه ها روی دستای من  و کیارش که همدیگرومحکم گرفته بودن خیره ماند.آرام سلامی کردم و بدون هیچ حرفی رفتم داخل ساختمون.اول خواستم برگردم و کیارش رو معرفی کنم که سوتفاهم نشه ولی بعد بخاطر دل دردم پشیمون شدم و بدو بدو به خونه رفتم...

 

بعد از ظهر همه رفته بودن پایین و من و کیمیا که حاضر شدنمون خیلی طول می کشید داشتیم حاضر می شدیم.من مانتوی سپیدی رو به همراه شال و دامن مشکی رنگی تنم کردم.کیمیاهم تی شرت سبزی روکه به پوست سفیدش  خیلی می اومد رو به همراه شلوار کوتاه سفید رنگی پوشیده بود.موهای کوتاهش رو هم به سمت کج شانه کرده بود که خیلی بهش می اومد.می خواستم شال مشکیم رو سرم کنم که گفت:اینو سرت نکن درسا.گفتم: چرا؟ گفت:حیف موهای قشنگت نیست زیر این شال مشکی باشه. باتعجب گفتم:موهای من قشنگه ؟کجاش قشنگه؟بلافاصله گفت:بی سلیقه!خیلی خوشگله.پرپشت .مشکی.لخت.اگه موهای تو مال من بود...به میان حرفش پریدم وگفتم:چی کارمی کردی؟بلافاصله گفت:زندگی می کردم.از ته دل خندیدم و گفتم:مگه الان داری چی کار می کنی؟روشو برگردوند و گفت:برو بابا بحث با تو بجایی نمی رسه.بالاخره کارمون تموم شد (البته بعد از شیش ساعت)وبه پایین پیش بقیه رفتیم.یاسی که قبل از اومدن ما عمو اینا رو تا شجره نامه هاشون و به بچه ها معرفی کرده بود با دیدن ما بلند گفت:اینم کیمیا خانمی که می گفتم.کیمیا که گیج شده بود.طفلی حق هم داشت اون هیچ کس رو نمی شناخت اما همه اونو می شناختن.بعد از اینکه مراسم سلام علیک و خوش آمد گویی تمام شد یه گوشه با کیمیا کنار هم نشستیم و داشتیم آبمیوه می خوردیم با نگاهم مثل همیشه بدنبال سامان می گشتم که پیداش هم کردم شلوار لی و تی شرت سفیدی پوشیده بود روش هم یه سیوشرت سبز رنگ .کناار هومن و سینا نشسته بود و داشتن با هم صحبت می کردن می خواستم دقت کنم ببینم چی می گن که کیارش  اومد پیشم نشست دوباره نگاه هاش شروع شد من نمی دونم این بشر مگه زبون نداره که حرف بزنه فقط بلده به آدم نگاه کنه.آبمیوه کوفتم شد.برای خوردن شام سر میز رفتیم سر میز هم کیارش پیش من نشست .امروز بر خلاف ظهر اصلا دیگه حتی نپرسید چی می خوری .اول برای من مرغ کشید بعد هم برای خودش.درصورتیکه من اصلا مرغ دوست ندارم ولی برای اینکه ضایع نشه خوردم.در حین خوردن غذا متوجه نگاه های خیره ی اشکان روی خودم شدم.از همون اول همینجوری به من زل زده بود . یه لحظه فکر کردم شاید کار مهمی داشته باشه که اینقدر نگاه می کنه متقابلا منم نگاهش کردم ولی اون چیزی رو که انتظار داشتم رو ندیدم .عصبانیت در چشماش موج می زد.نمی دونستم از چی اینقدر عصبانی بود.توجهم رو به جای دیگر معطوف کردم.بعد از غذا دخترا و پسرا گرد دور هم نشسته بودن یه لحظه از سرمای هوا به خودم لرزیدم.با دستام بازومو سفت گرفته بودم که دیدم نه نمی تونم تحمل کنم برای همین به یاسی که کنار دخترا نشسته بود و داشت براشون صحبت می کرد رفتم و گفتم:یاسی من میرم خونه.سحر زودتر از یاسی پرسید:چرا؟گفتم:خیلی سردمه.هنوز دخترا عکس العملی نشون نداده بودن که کیارش مقابلم ظاهرشدو  گفت:خب عزیز من تو که سردته چرا به خودم زودتر نگفتی وبلافاصله سیوشرتش رو روی شونه م انداخت که گرمم شد. از کیارش تشکر کردم که یاسی گفت:بعد اسم زنا بد در رفته که فضولن !کیمیا گفت :درسا راست میگه منم سردمه.فرشاد بلافاصله سیوشرتش رو به کیمیا دادوکیمیا هم بدون هیچ تعارفی سیوشرت فرشاد و تنش کرد .سحر گفت:راست می گن هوا خیلی سرده بریم بالا.سینا فوری سیو شرتش رو مقابل سحر گرفت و گفت:چقدر تو خونه بهت گفتم بیشتر لباس بپوش گوش نکردی.هومن گفت:نده سینا نده سیوشرتت رو.سینا گفت:چرا؟هومن گفت: بابا الان پر رو میشن بذار یاد بگیرن می رن بیرون باید لباس گرم بپوشن.سحر گفت:می پوشم به کوری چشم هر چی حسود تو جمعمونه.هومن رو به سینا گفت:بیا .نگفتم پررومیشن.یاسی گفت:منم سردمه.هومن گفت:اه.از همین می ترسیدم دیگه .یاسی گفت:از چی می ترسیدی؟هومن گفت:می ترسیدم تو هم بگی سردمه که گفتی دیگه.یاسی گفت:خب مثلا حالا گفتم به تو چه؟هومن گفت:الان قاعدتا منم باید سیوشرتم رو بدم به تو .کورخوندی من خودم سردمه .آیدا گفت:منم سردمه.هومن گفت:اه چقدر شما دخترا نازک نارنجی هستین اگه مثل من سربازی می رفتین چی کار می کردین.بعد رو به بقیه پسرا ادامه داد:آقا ما زمانی که سربازی  بودیم یه تمریناتی به ما می دادن.فرناز گفت:مثلا چه تمریناتی؟هومن گفت:مثلا توی چله ی زمستون تو اون سرمای طاقت فرسا که سنگ از سرما می ترکه...یاسمن به میان حرف هومن آمد و گفت:هومن تو توی تابستون رفتی سربازی.همه زدن زیر خنده که هومن گفت:پس معلومه شماها هنوز همدان نرفتین اونجا همیشه ی خدا یخه.بعد نگاه هومن به سامان افتاد که زل زده بود بهش وگفت:باور کن.سامان گفت:بله بله می فرمودین.همه دوباره از لحن سامان خندیدن که هومن ادامه داد:آره داشتم می گفتم.توی اون سرمای طاقت فرسا که زمینای پادگان یخ زده بود آخه می دونید یه هفته قبل از این تمرین سیل اومده بود اونجا...ملیسا گفت:پس چرا توی تلویزیون از سیل چیزی نگفت؟هومن هم خیلی جدی جواب داد:آخه فقط توی پادگان ما سیل اومد .چون در پادگان بسته بود هیچ کس نفهمید اون تو چه خبره.آره خلاصه این سیل که اومد از سرمای هوا یخ زد ولی اینم بگم ها فقط سطح آب یخ زده بود زیرش هنوز آب بود.خلاصه فرمانده برای تمرین یخ هارو کند و گفت:برید تو آب شنا کنید به مدت 20ساعت !!!گفتم فری جون آخه اینم شد تمرین؟فرمانده هم گفت بایدبه شرایط سخت عادت کنید.فرناز گفت:خب بعد چی شد؟هومن گفت:هیچی دیگه رفتیم دیگه.کیمیا که فکر می کرد همه این حرفا راسته با تعجب گفت:یعنی شما 20 ساعت تو آب یخ شنا کردین؟عالیه !توخیلی ماهری هومن!هومن هم گفت:چاکریم!البته اینم بگم ها که من 20 ساعت رو که شنا کردم تموم شد بعد گفتم اینم به افتخار فری جون بعد چهار ساعت هم اضافه تر رفتم.کیمیا گفت:ببیخشید فری کیه؟هومن گفت:نام اختصاری فرمانده.همه خندیدن که کیمیا گفت:اوه پس اگه اینطوره فری خیلی سختگیره.هومن گفت:البته این تمرینات اصلا برای من سخت نیست چون من قوی تر از این حرفام.کیمیا گفت:من تا حالا کسی رو اینقدر مقاوم ندیده بودم خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم!یاسی گفت:بابا کیمیا حرفای اینو باور نکن این خالی می بنده.کیمیا رو به من گفت:خالی می بنده یعنی چی؟گفتم:یعنی دروغ میگه.کیمیا گفت:یعنی یاسی تو می گی هومن دروغ می گه ؟سحر به جای یاسی گفت:یعنی  کیمیا بنظرتو حرفای این با عقل جور در میاد ؟تمریناتی که این توی این دوماه تو سربازی داشته از شکنجه های زندان گوانتانامو هم سخت تر بوده!دوباره همه خندیدن.هومن خواست جواب بده که ساینا گفت:بابا توروخدا این بحثا رو بیخیال شین یه فکری برای این هوای سرد بکنید.سامان هم پاشد و گفت:ساینا راست می گه .بیایید یه آتیش درست کنیم.با این حرف همه بلند شدن وبسمت اون قسمت به قول خودم جنگل رفتن تا چوب بیارن.سامان هم رفت که کبریت بیاره.منم می خواستم برم و به بقیه تو جمع کردن چوبها کمک کنم که اشکان جلوم ظاهر شد همچنان با خشم بهم نگاه می کرد.فکر کردم کارم داره یه خورده منتظر وایسادم تا حرفشو بزنه ولی وقتی دیدم هیچی نمی گه خواستم از کنارش رد شم که گفت:وایسا کارت دارم.لحنش مملو از عصبانیت بود .ناخودآگاه ایستادم.همچنان منو با خشم نظاره می کرد.سرمو انداختم پایین و گفتم:چیزی شده؟بلافاصله گفت:درسا این پسره با تو چی کار داره؟با تعجب گفتم:کدوم پسره ؟پوزخندی زد و گفت:پسرعموی گرامیتونو می گم ،کیارش خان!نفسم بند اومد یعنی چی شده بود که این اینقدر عصبانی شده بود؟نمی دونستم چی باید بگم برای همین گفتم:نمی دونم ،کاری باید داشته باشه؟ گفت:من دارم از تو می پرسم. گفتم:چیزی شده اشکان؟ بر افروخته تر شد و گفت:جواب منو بده این پسره با تو کار داره یا نداره؟گفتم:نداره چطور مگه؟گفت:پس اگه کاری نداره میشه بگی واسه چی همش به تو چسبیده چسب زدی به خودت؟ یه لحظه موندم چی بگم برای همین همونطور سرمو پایین گرفتم و حرفی نزدم.این بار لحنش ملایمتر شد:درسا من خوشم نمیاد این پسره هی کنارت باشه واست غذا بکشه چه می دونم سیوشرتشو بده و از این حرفا.از خجالت اشک توی چشمام جمع شد نمی خواستم اشکم رو ببینه برای همین سرمو تا جایی که می تونستم پایین گرفتم وسعی کردم خودموکنترل کنم اما بالاخره هم موفق نشدم اشکم در اومد .اشکان با دیدن اشک من کلافه تر شد دستمالی بهم داد و گفت:پاک کن اون اشکارو.مگه حرف من گریه داره ؟دستمالو از دستش گرفتم و اشکم رو پاک کردم اما انگار قصد بند اومدن نداشت همینجوری پشت سرهم می ریختن.اشکان اینبار با لحنی دلجویانه گفت:درسا من اینا رو نگفتم که ناراحتت بکنم .تو رو خدا گریه نکن .با صدایی که از شدت گریه می لرزید گفتم:دست خودم نیست.من ...من...ودوباره گریه مجال حرف زدن رو به من نداد.از شدت گریه هق هق می کردم.اشکان همینطور صبور مقابلم ایستاده بود.خدا رو شکر کردم از اینکه گوشه ی حیاط ایستادیم و کسی مرا نمی بیند وگرنه خیلی بد می شد مخصوصا اینکه اشک منم می دیدن.آرامتر که شدم همونطور سربزیر گفتم:من نمی خواستم ناراحتت کنم.کیارش خودش اومد کنارم منم چون باهاش رودربایستی دارم نمی تونم بهش چیزی بگم وگرنه من خودمم اینطور راحت نیستم.بعد از گفتن این حرف نفس عمیقی کشیدم آخه حتما باید اینو می گفتم و فکر می کردم اگه اینو نمی گفتم ممکن بود اشکان راجع به من فکرهای بدی بکنه.اشکان اینبار بی آنکه به من نگاه کند گفت:من تا حالا از تو دروغی نشنیدم.پس این حرفتو باور می کنم ولی اگر واقعا دوست نداری پیشش باشی کسی تورو مجبور نکرده که پیشش باشی.گفتم:یعنی چی؟گفت:یعنی این که ازش فاصله بگیر نذار بهت نزدیک بشی .اگر اومد پیشت به یه بهانه ای ازش دور شو.عالی بود اینطوری دیگه از شر نگاه های گاه و بیگاهش هم در امان بودم. همراه با لبخندی گفتم:باشه همین کارو می کنم.خب من برم دیگه؟اشکان گفت:نه صبر کن.گفتم:دیگه چی؟ به سیوشرت تنم اشاره کرد و گفت:از همین حالا باید شروع کنی.سیو شرت رو ازتنم در اوردم.اونهم سیو شرت خودشو داد.ولی من قبول نکردم و گفتم:از این به بعد باید خوددار باشم.واز کنارش عبور کردم.سیوشرت کیارش رو به دستش دادم وازش تشکر کردم و گفتم که دیگه سردم نیست.بعد کنار بچه ها وایسادم و کاراشونو تماشا کردم.پسرها مشغول درست کردن آتیش بودن ولی مگه با وجود اون سرما و اون باد به این راحتی آتیش درست می شد.سامان و هومن به ترتیب کبریت روی چوب ها می انداختن و بقیه پسرا جلوی باد ایستاده بودند تا مثلا باد آتیش رو خاموش نکنه.ولی همین طرز ایستادنشون از همه خنده دار تر بود و باعث شده بود دخترا دلشونو از خنده بگیرن.یهو هومن غیبش زد.سامان چندتا کبریت رو باهم آتیش زد و روی چوب ها انداخت.اما انگار قرار نبود این چوب ها آتیش بگیره.هومن بالاخره اومد و بلند گفت:خانمها وآقایون محترم ببینید چی براتون آوردم.وبادستش بطری پر از بنزینی رو نشان داد و گفت:بیا سامان این بنزین بریز که مردم از سرما.سحر گفت:هومن تو که به قول خودت بادی نبودی که به این بیدها بلرزی!هومن همونطوری که به سمت دخترها می اومد گفت:هنوز هم می گم ببینید ...وادامه ی حرفشو چون فاصله م با دخترا زیاد بود نشنیدم.فرشاد گفت:بچه ها بیاید یه چیزی بهتون نشون بدم وبا پسرا به اون سمت باغ رفتن.از پسرا فقط هومن و سامان مونده بودن که هومن داشت سربسر دخترا می ذاشت وسامان هم می خواست در بطری رو باز کنه که موبایلش زنگ خورد .گوشی رو جواب داد:به سلام چطوری؟...من هم دقیقا پشت سامان وایساده بودم و داشتم به حرکات بچه ها نگاه می کردم که آرش کوچولو که داشت با بقیه ی بچه ها قایم موشک بازی می کرد اومد جلو بطری بنزین رو از روی زمین برداشت.سامان چون پشتش به آرش بود اصلا متوجه این صحنه نشد.یعنی اگر بخوام دقیق تر بگم باید بگم که هیچ کس به جز من متوجه این صحنه نشد.آرش مقداری از بنزین رو روی چوبها ریخت و باقی بنزین رو که خیلی هم زیاد بود اطراف چوب ها ریخت بعد بچه ها رو صدا کرد و گفت بچه ها بیاین فوتبال و با بچه های همسن خودش مشغول به فوتبال شد.بعد از چند دقیقه سامان مکالمه ش با گوشی تموم شد و رفت که بطری رو برداره که دید بطری نیست برگشت و روبه من چیزی گفت که متوجه نشدم.نزدیکتر رفتم و گفت:با من بودین؟سامان همونطور که با چشمش دنبال بطری می گشت گفت:تونمیدونی بطری بنزین کجاست؟گفتم:شما که داشتین با گوشیتون صحبت می کردین آرش بنزینا رو خالی کرد و الان هم داره با بچه ها فوتبال بازی می کنه.زیر لب گفت:کی ریخت که من نفهمیدم وهمراه با حرفش کبریت آتش زد و خواست که کبریت رو بندازه که یه لحظه یاد اون صحنه ای افتادم که آرش داشت بنزینا رو می ریخت.آرش اطراف چوب هارو هم بنزین ریخته بود یعنی دقیقا جایی که سامان ایستاده بود هم بنزین ریخته شده بود.فریادی بلند زدم که:نه سامان کبریتو ننداز.اما دیگه دیر شده بود سامان کبریت رو انداخته بود نمیدونم چی شد که سریع بادستم سامان رو هول دادم به کنار.این قدرت رو یک لحظه از کجا اوردم خودم هم نمی دونم.تمام این اتفاقات شاید در عرض دوثانیه افتاد .زمانیکه سامانو با دست کنار زدم آتش شعله ور شد و...دیگه چیزی نفهمیدم...

 

 

چشمامو که باز کردم خودم رو توی بیمارستان یافتم.کلی فکر کردم تا فهمیدم چرا توی بیمارستانم.عقربه های ساعت دیواری مقابل تختم ساعت9را نشان میدادومن با دیدن پنجره ی اتاق و هوای بیرون فهمیدم الان نه شب است. خانم پرستاری در اتاق رو باز کرد و وارد شدبا دیدن من لبخندی بر لبش نشست و گفت:چه عجب بیدار شدی بالاخره.لبخندی نا خود آگاه بر لبان من هم نقش بست.گفتم:مگه من چقدر خوابیدم؟-اوه.از دیشب تا حالا.چقدر خوابالویی تو پاشو دیگه.به کمک پرستار نشستم.سوزشی در دست و پام حس کردم.گفتم:مامانم اینا...-بیرونن عزیزم الان صداشون می کنم بیان.با گفتن این حرف از اتاق خارج شد.در باز شدوخوانواده م با سروصدا وارد شدند.مامان و باباو عمو فرهاد و سامان و ساینا و آقاوخانم صادقی (مامان بابای ساینا اینا)بودند.مامانم با دیدن من اشک تو چشماش جمع شد و من رو در آغوش خودش گرفت.منم مامان رو سفت تو بغلم فشردم.چه آغوش گرم و پرآرامشی بود.مثل بچه های کوچولو به مامان چسبیده بودم که باباگفت:خانم میای اینور ماهم دخترمون رو ببینیم. مامان پیشانیم را بوسید و گفت:دردی چیزی نداری؟با اینکه در دست و پای باند پیچی شده م سوزش شدیدی احساس می کردم ولی برای اینکه ناراحت نشه گفتم:نه اصلا.عمو فرهاد گفت:گرسنه ت نیست عزیزم؟گفتم:آره .خیلی.سامان گفت:من میرم غذا می گیرم.مامان گفت:نمی خواد سامان جان.زحمت میشه.سامان گفت:نه بابا چه زحمتی.وبا گفتن این حرف از اتاق خارج شدخانم صادقی اشک می ریخت.دستمال کاغذی رو که روی میز کنارم بود رو بهش تعارف کردم وگفتم:چرا گریه می کنید خانم صادقی؟دیگه نتونست خودشو کنترل کنه منو در آغوش گرفت و به گریه اش ادامه داد.وقتی سرش رو بلند کرد یه مقدار آروم تر شده بود.اشکش رو با دستمال کاغذی پاک کرد و گفت:نمیدونم باید چی بگم عزیز دلم.پسر منو تو بهم برگردوندی. اگه تو سامانو کنار نمیزدی من نمیدونم الان سامانم کجا بود تو سامانم رو بهم بر گردوندی.وگریه ش شدت گرفت.مامان جلو تر رفت وخانم صادقی رو آروم کرد.خانم صادقی گفت:آخه چطور می تونم آروم باشم وقتی این دختر گل رو اینطور می بینم مامان برای آروم تر کردن خانم صادقی اونو به بیرون از اتاق برد.رو به بابا گفتم:کی میریم خونه؟بابا گفت:عزیزم فعلا باید اینجا باشیم.گفتم:نه من اینجا رو دوست ندارم .بابا گفت:آخه عزیزمن فعلا دکتر اجازه ی مرخصی نداده.گفتم:بابا خواهش می کنم منو ببرید خونه.اینبار بابا به عمو فرهاد نگاه کرد و عمو فرهاد گفت:باشه عزیزم الان ما میریم یه جوری مرخصیتو می گیریم تو نگران نباش.وبا گفتن این حرف بابا و عمو و آقای صادقی از اتاق خارج شدند.من موندم وساینا.ساینا هم با صدای بغض کرده گفت:فکرنمی کردم همچین کاری بکنی.با لبخندی گفتم:دست شما درد نکنه یعنی من اینقدر سنگ دلم که تو حتی فکرش هم نمی تونی بکنی؟صورتم رو نوازش کرد و گفت:منظورم این نیست.شاید اگه من خودم در اون شرایط بودم اینکارو نمی کردم آخه میدونی من خیلی جون دوستم.ولی تو خیلی مهربونی.دستاشو گرفتم و گفتم:نه بابا اینقدر ها هم راجع به من خوب فکر نکن چون من هم جون دوستم.میدونی اون حادثه هم یه سوءتفاهم بود من دستم یهو خورد به سامان و اون افتاد اونطرف.متوجه دروغ من شد وخندید و گفت:بهرحال هر چی که بوده من خیلی ممنونم از تو.خم شد و گونه ام را بوسید.در باز شد و سامان با کیسه ای وارد شد. در حالیکه سعی می کرد به من نگاه نکند گفت:نمیدونستم براتون چی بخرم ،مجبور شدم با سلیقه ی خودم براتون انتخاب کنم کباب مخصوصه.اگه سلیقه ی منو دوست نداری بگو برم عوضش کنم.تو دلم گفتم:من با تمام وجود تو رو دوست دارم اونوقت سلیقه تو دوست نداشته باشم.گفتم:خیلی ممنون همینو می خورم.ساینا کیسه رو از دست سامان گرفت و روی میز مقابلم شروع به چیدن کرد.بادیدن اونهمه مخلفات ودسر های مختلف و رنگارنگ گفتم:وای چقدر زیاد !من نمی تونم اینهمه رو بخورم.بیایید با هم بخوریم.سامان که از پنجره بیرون رو تماشا می کرد بر گشت و رو به من گفت:نه باید خودت همشو بخوری یک روزه هیچی نخوردی.بخور تا قوت بگیری.ساینا کمکش کن بخوره.سایناقاشق  رو به لبانم نزدیک کرد.گفتم:خودم می خورم عزیزم.ساینا گفت:آخه نمی تونی دستت باند پیچی شده.گفتم:باند پیچی شده،نشکسته که.ساینا گفت:آخه...به میان حرفش اومدم و گفتم:من اینطوری معذبم .اینجوری تنبل میشم ها.سامان گفت:ساینا خودش میخوره تو برو بیرون.ساینا هم بلند شد و از اتاق خارج شد.چقدر دوست داشتم سامان هم میرفت بیرون آخه خیلی گرسنه م بود وبا وجود سامان معذب بودم.ولی بازم خدا رو شکر کردم از اینکه سامان پشتش به من بود ومن رو نگاه نمی کرد.تند تند غذا می خوردم.که یهو برگشت.غذا تو گلوم گیر کرد و به سرفه افتادم.جلو آمد و لیوانی نوشابه برام پر کرد و بهم داد.کلافه گفت:مگه مجبوری انقدر تند تند بخوری.کسیکه که دنبالت نکرده.سرخ شدم. مثلا خیر سرم می خواستم نفهمه که من غذا می خورم.اینبار روی صندلی مقابلم نشست وهمانطور به من خیره شد.من سرم رو پایین گرفته بودم که یهو گفت:نمیدونم باید چی بگم.باید تشکر کنم یا نه.باید خوشحال باشم یا ناراحت.ای کاش منو کنار نمیزدی.همانطور سر بزیر با صدای آرامی گفتم:اگه شمارو کنار نمیزدم ممکن بود شما آتیش بگیرید.بلافاصله با خشم از جایش بلند شد وبه من نگریست و گفت:چرا اینطور فکر نمی کنی که اگه منو کنار نمیزدی خودت هم آتیش نمی گرفتی و به این روز نمی افتادی.وبه دست و پام که باند پیچی شده بود اشاره کرد و گفت :نگاه کن به چه روزی در اومدی.اشک به چشمام هجوم اورد.درحالیکه سعی می کردم جلوی ریزش اشکامو بگیرم گفتم:بهرحال این اتفاق باید می افتاد.در حالیکه بسمت در می رفت گفت:آره ولی ایکاش تو اینکارو نمی کردی.واز اتاق خارج شد.دیگه میلی به خوردن نداشتم.اشکام بی محابا فرود می آمد و من دیگه سعی بر جلوگیری آنها نداشتم.انقدر گریه کردم که احساس کردم خالی شدم.بالاخره بابا اینا اومدن.عمو با دیدن من پرسید گریه کردی؟ومنم برای اینکه ناراحتشون نکنم گفتم:بخاطر دستم .خیلی می سوزه.عمو گفت:عوضش الان باید حاضر شی تا بریم خونه.خندیدم و با هیجان گفتم:جدی می گی عمو؟عمو گفت:آره ولی من اینجوری نمی برمت ها باید اول غذاتو تا آخر بخوری بعد بریم .به اجبار عمو چند قاشق خوردم و با اصرار بالاخره به خونه برگشتیم...